تبليغاتX
صدای سخن عشق

صدای سخن عشق

صدایی که در آسمانها پیچید و بر دل دو عاشق نشست

 

پروردگارا برمن نظر کن،

اما نه به اندازه ي ارزش و لياقتم زيرا از آن بي بهره ام. 

بلکه به اندازه ي عشقم، به اندازه ي اشتياقم، به اندازه ي نيازم.

نه نياز به آسايش، نيازبه رسيدن.

به من توجه کن وفراموشم مکن، نه به اندازه ي عشق ونيازم زيرا

بسيار ناچيز است. بلکه به اندازه ي کرامت ورحمتت.

ياريم کن، نه به اندازه ي استحقاقم بلکه به اندازه ي مهر و رأفتت.

اي بخشاينده ي گناهان ، نبخشاي خطاي کوچکم را.زيرا بخشايشت

گستاخم مي کند وبه من جسارت انجام گناهان بزرگتررامي دهد.

عذابم ده ومجازاتم کن بسيار بيشتر از گناهم،اما بسيار کمتر ازخشمت.

زيرا هنگام خشم رها مي کني مرا تا نابود شوم،وهنگام خرسندي

با مهرباني مجازات مي کني مرا که تا فرصتي باقيست برگردم.

تنبيه تورا بخششت مي دانم وآن رابسيار دوست مي دارم.

صبر ده مرا بيشتر ازدردم ودرد ده مرا کمترازصبرم.

آنقدربر صبر من بيفزاي تاغلبه کند بر هر دردي.

 آنگونه که حتي دردشوارترين لحظات ،قلبم آرام وخشنود باشد.

خشنود باش از من ، با آن که مستحق خشمم...

باشد که در سال جدید آنی شویم که تو میخواهی که چشم به دستان

پر مهر تو داریم خدای مهربــــــــــــان .

مرید درویش ( صنـــــــم )

+ نوشته شده در  87/01/22ساعت   توسط درویش و صنم  | 

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم .

شغلم را ،

دوستانم را ،

مذهبم را ،

زندگی ام را !

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم .

به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟

و جواب او مرا شگفت زده کرد !

و او گفت : آیا سرخس و بامبو را میبینی ؟

پاسخ دادم : بلی

فرمود : هنگامی که درخت سرخس و بابمو را آفریدم ،

به خوبی از آنها مراقبت نمودم به آنها نور و غذای کافی دادم .

دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و

 تمام زمین را فراگرفت اما از بامبو خبری نبود .

اما من از او قطع امید نکردم .

 در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای

 به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود .

من بامبوها را رها نکردم و در سالهای سوم و چهارم نیز

 بازبامبوها رشد نکردند. اما من باز از آنها قطع امید نکردم .

 در سال پنجم جوانه های کوچکی از بامبو نمایان شد .

در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود

اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت رسید .

۵ سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند .

ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و

آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند .

خداوند در ادامه فرمود : آیا میدانی در تمام سالهایی که تو درگیرمبارزه

 با سختیها و مشکلاتت بودی در حقیقت ریشه هایت را

 مستحکم  میساختی ؟

من در تمام این مدت تو را رها نکرده بودم

همانگونه که بامبوها را رها نکرده بودم .

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن ...

بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند

زمان تو نیز فرا خواهد رسید ، تو نیز رشد میکنی و قد میکشی .

از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم ؟

در پاسخ از من پرسید : بامبوها چقدر رشد میکنند ؟

جواب دادم : هر چقدر که بتوانند .

گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هرچقدر که بتوانی .

و به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد .

 

این مطلب رو برای اون کسایی نوشتم که

به خیال خودشون با سختی دادن به ما میتونن ذره ای از عشق ما کم کنن .

ما از اونها ممنونیم

چون با هر سختی به ما میفهمونند که چقدر عشقمون بزرگ و عظیمه

 و چقدر آدمها هستن که نمیتونن بزرگی اونو ببینن ... و در مقابل اونها و

کاراشون ما بیشتر قدر همدیگر رو میدونیم .

و بدانند که :

خدا عاشق است و عاشقان را دوست دارد . چیزی که برای آنها ناشناخته است .

یا حق

مرید درویش ( صنم )

 

 

+ نوشته شده در  86/11/13ساعت   توسط درویش و صنم  | 

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
 
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
 
تک و تنها، به تو می اندیشد
 
و کمی،
 
دلش از دوری تو دلگیر است....
 
 
مهربانم، ای خوب!
 
 
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
 
به رهت دوخته بر در مانده
 
و شب و روز دعایش اینست؛
 
زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی
 
و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...
 
 
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
 
 
یک نفر هست که دنیایش را،
 
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
 
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
 
 
مهربانم، ای خوب!
 
 
یک نفر هست که با تو
 
تک و تنها، با تو
 
پر اندیشه و شعر است و شعور!
 
پر احساس و خیال است و سرور!
 
 
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
 
 
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
 
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
 
از ته قلب و دلش می بوسد
 
و دعا می کند این بار که تو
 
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
 
و پر از عاطفه و عشق و امید
 
به شب معجزه و آبی فردا برسی ....
 
 
مرید درویش ( صنم )
 
              
 
 
+ نوشته شده در  86/10/13ساعت   توسط درویش و صنم  | 

 

قطره ، دلش دريا ميخواست ، خيلي وقت بود به خدا گفته بود .

هر بار خدا ميگفت : از قطره تا دريا راهي ست طولاني ،

 راهي از رنج و عشق و صبوري .هر قطره را لياقت دريا نيست .

قطره عبور كرد و گذشت ، قطره ايستاد و منجمد شد ، قطره

روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.

هر بار چيز تازه از رنج و عشق و صبوري آموخت .

تا روزي كه خدا گفت : امروز روز توست ، روز دريا شدن .

و خدا قطره را به دريا رساند .

قطره طعم دريا چشيد و طعم دريا شدن را .

روز ديگر قطره به خدا گفت : از دريا بزرگتر ،

از دريا بزرگتر هم هست ؟

خدا گفت : آري هست ،

قطره گقت : پس من آن را ميخواهم . بزرگترين را ،

 بي نهايت را .

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و

 گفت : اين بي نهايت است .

آدم عاشق بود و دنبال كلمه اي مي گشت كه

 عشقش را توي آن بريزد .

اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت .

قطره از قلب عاشق عبور كرد .

آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت .

وقتي قطره از چشم آدم چكيد خدا گفت : حالا تو بي نهايتي ،

 چون كه عكس من در اشك عاشق است .

 مرید درویش ( صنم )

+ نوشته شده در  86/09/07ساعت   توسط درویش و صنم  | 

 

روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازند
 
وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من میماند

روزها میگذرند , که سکوتی ممتد, برلبم میرقصد
 
قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت
 
بی صدامیمیرند 
 
روزها میگذرند , که به خود میگویم

گرکسی آمد وبرداشت زلب مهرسکوت

گرکسی آمد و گفت قطعه شعری بسرود

گر کسی آمد واز راه صفا دل ما را بربود

حرفها خواهم زد , شعرها خواهم خواند

بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساخت

روزها میگذرند

که به خود میگویم

گرکسی آمد و بر زخم دلم , مرحمی تازه گذاشت

گرکسی آمد و بر روی دلم , طرحی ازخنده گذاشت

گرکسی آمد و درخاطر من , نقشی ازخود انداخت

صد زبان باز کنم

قصه ها سازکنم

گره از ابروی هرغمزده ای درجهان بازکنم

من به خود میگویم

اگرآمد آن شخص !!!!!!

من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانیست

من به او خواهم گفت , تا ابد دردل من مهمانیست

ولی افسوس و دریغ

آمدی نقشی  زخود در سر من افکندی

دل ربودی و به زیر قدمت افکندی

دیده  دریا کردی

عقل شیدا کردی

طرح جاوید سکوت , تو به جای لبخند , برلبم افکندی

دل به امید دوا آمده بود

به جفا درد برآن زخم کهن افکندی

روزها می آیند

لحظه ها ازپی هم میتازند

من به خود میگویم
 
(( مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب ))
 
من نيستم

آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم

 

+ نوشته شده در  86/07/12ساعت   توسط درویش و صنم  | 

درویش غرق در خویش تنبور مینوازد

صحرا ، سفر ، جنون ، ماه ، تنبور مینوازد

 

با هر فرود دستی جان میدهد به هستی

تنبور مینوازد یا صور مینوازد ؟

 

این پنجه نیست دیگر ، عشق است بیشتر تر

بر پا شده است محشر ، در شور مینوازد

 

شطی عظیم باری از ساز دوست جاری

از خویش گشته عاری منصور مینوازد

 

هو حق کشید درویش ، یعنی چه دید درویش ؟

او را شنید در خویش ، بر طور مینوازد

 

رعد است و برق و باران از آسمان نه از جان

درویش غرق در خویش تنبور مینوازد

 

درویش

تقدیم به درویشم ( مرید درویش صنم )

+ نوشته شده در  86/06/20ساعت   توسط درویش و صنم  | 

 

شاها فلک از بزم تو در رقص و سماعست

دست طرب از دامن این زمزمه مگسل

 

ستاره ها دیشب سجاده شان را بر پهنای نیلگون آسمان پهن کرده بودند.


مهتاب درخشان تر از قبل خودنمایی میکرد !


و ماه چون عروسی زیبا در سیاهی شب میدرخشید .


دیشب از کائنات نوایی ملکوتی به گوش میرسد و فرشتگان مستانه پایکوبی میکنند .


سکوتی ژرف و زیبا بر پیکرهء هستی طنین انداز شده و چه زیباست نجوای عاشقانه

و رقص مستانه ی دلدادگانت !


و من غرق در خود ...بی خود ...با تو یکی شدم


قلبم ! محراب حضورت شده و دیگر تپش هایش را حس نمیکرد ...


هرلحظه تو را نفس میکشیدم و تو را زنده گی میکردم و چه زیباست آگاهی !


که میدانم هستی و تمام هستیم از حضور سراسر عشقت هستی یافته است  .


میدانم هرلحظه با صدای خنده هایم میخندی و با اشک هایم اشک میریزی


میدانم بزرگ شدنم را ، کوچک ترین اعمالم را عاشقانه به نظاره نشسته ای و من

 محبت نگاهت را حس میکنم . . .


میخواهم تا بواسطه دستان کوچک و قلب بیتابم که به یمن حضورت نورانی شده

لمست کنم


دیشب دستهایم را به دامان مهرت پیوند زدم و تو را در درونم به آغوش کشیدم و من

تمام لحظات عمر شکرگذارت خواهم بود چرا که به قلبم آمدی .

 گفتی : نکنه غصه بخوری آخه جایی که هستی مردمی داره که قلبت رو میشکنن

 یادت باشه من تو کوله بارت عشق گذاشتم . . . 

و من همچون همیشه به رحمتت ایمان دارم تا زندگی

به واسطه حضورت به معجزه عشق بدل شود .

امشب قرص ماه را در دستانم گرفتم و از اعماق وجودم

تابش امواج عشق ،رحمت و برکتش را بر تاریکیهای زندگی آرزو کردم .


میدانم امشب خدا در ماه بود و ماه در دستانم و دستانم به دامان مهرش پیوند خورد !


و عشق مهرش بود !

باور کن ...
 

مرید درویش ( صنم )

+ نوشته شده در  86/05/20ساعت   توسط درویش و صنم  | 

 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست

 


 ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

 


دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

 


اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

 


کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!

 


آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

 


حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

 


همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت

 


خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......

 

صدای بارون مییاد

 

 

مرید درویش ( صنم )

+ نوشته شده در  86/05/03ساعت   توسط درویش و صنم  | 

 

                  صنم    آرامش   روح   و    روانم  

           صنم چون مرهمی   بر جسم وجانم

           صنم   سنگ   صبورم،  تکیه گاهم

           صنم  هر  جا  روم  پشت  و پناهم

           صنم   در   عاشقی   همتا    ندارد

           کسی  چون  او  دلی   زیبا   ندارد

           صنم  استاد  من  شد  در  صبوری

           تحمل   کرده   او    ایام     دوری

           صنم  با   دشمنانش  مهربان  است

           صنم  بر  دوستان  آرام جان  است

           صنم،صادق،صمیمی و صبور است

           صنم  بیگانه  با  کبر و غرور است

           صنم،  ای    مهربانم    من   فدایت

           فدای     لحن     زیبای     صدایت

           صنم،   من عاشقم،   نه:    جانثارم

           سر  و جان  را  به پایت می گذارم

           صنم،دادی به من تو شور و مستی

           نمیدانم   پریزادی ،   چه    هستی

           صنم  بالاتر  از  این  خاک   باشد

           صنم   روحش  بَر   افلاک   باشد

           صنم  را  بار  الهی  شاد   گردان

           دل    دریائی اش    آباد    گردان

           صنم،   ای   نازنینم،  کن   دعایم

           خدا   از   ظلمتم    سازد   رهایم

شعر از درویش

 

+ نوشته شده در  86/03/21ساعت   توسط درویش و صنم  | 

 

میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است


آنکس که که دوست است شاید غریبه هم نباشد


کسانی هستند که ما به ایشان سلام میدهیم و ایشان به ما


آنها با ما گرد یک  میز مینشینند ، چای میخورند ، میگویند و میخندند


شما را به _ تو _ ، و تو را به هیچ بدل  میکنند


آنها میخواهند که عاشق شوند ، آیا میتوانند ؟


می نشینند تا بنای تو فرو ریزد


می نشینند تا در عاشقیشان اندوه و رنج تو را ببینند


و می پندارند که هیچ نجات دهنده ای نیست !!!


و بدان


آنسوتر  کسانی هستند که قلبشان را میفروشند

 

تا برای روز تولد تو دسته گلی بیاورند


و تو درویش عاشق هنوز هم میدانی که فداکاری ها و گذشت ها

چون زورقی افسانه ای

ضربه های تند طوفان بی عدالتی را تحمل میکند .


اینها میگذرند ، دیگر هیچ گاه من و تو نخواهیم بود


ما دیگر زوج نخواهیم شد که فرد بودنمان

 

در گلدان کوچک عاشقی پا گرفته است


و آنگاه دستی ما را از فنا باز خواهد خرید


دستی که فریاد میکشد " باید چون کوه بود استوار"


بزرگ مرد عاشق ؛ نمیگذاریم در میان حرف ها و اندرزها

 خاکسترمان کنند


تمام آنهایی که دیوار میان ما بودند انتظار فروپاشی عذابشان میداد


کسانی بودند که میخواستند عاشقی ما را بیازمایند


اما من از دادرسی دیگران بیزارم


من از آن آزمایش که پول و طلا معیار سنجش است بیزارم


و محبت متاعی نیست که بشود آزمودش


که اگر چنین شود به حقارت آلوده اش کرده ایم


تو میدانی ، که عشق ، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را

به آزمایش گذاشت


یا آنکه آنها را زیر هم نوشت  باز آنها را جمع کرد


آری ؛ تو میدانی عشق فراتر از آن است که میگویند


و  تو سرودی :


 "من را به جهان و خلق او کاری نیست      

                  در بین همه آدمیان یاری نیست


من مانده ام و یک صنم دیوانه   

                       کز عقل و خرد مرا دگر باری نیست "

سلام به آنهایی که عشق را نه در چهار چوب حرف که به معنا فهمیده اند

ما بار دیگر آمدیم اما قبل از آن غبار تعلقات دنیایی را از دوشمان زدوده ایم چرا که

عشق ، عاشقیمان را به محک گذاشت تا آنچه می ماند ناب و خالص باشد و

 ما به همه  ثابت کردیم که به عمل متفاوتیم . . .

و از این به بعد ما متفاوت مینویسیم باشد که بار دیگر همراهان صمیمی ما باشید .

یا حق

مرید درویش ( صنم )


 

+ نوشته شده در  86/02/23ساعت   توسط درویش و صنم  | 

* خدایا عاشقم من بر وصالت * **